احوال شما ؟
منتظری ؟ انتظار برای چی ؟
برای فهمیدنش حتما باید انتظار کشید ؟ نمی دونم.
دارم میرم اصفهان . حاج یونس تو یکی از قسمتها می گفت ( میدونم خیلی دارم از حاجی یاد میکنم ولی اشکالی نداره) : " ای وای بر من . ماه رمضون داره میاد و من انقدر نا آماده) . حالا شاید حکایت منه ولی جای غصه نیست، آماده میشیم. ![]()
اصفهان نبود ؟
سوغاتی ؟ باشه، چی میخوای ؟
بله، اینجوریا .
سلام
حال شما ؟
هیچی نشده . فعلا امن و امان، یه چیزی بهم می گه آرامش قبل از طوفانه، به شما هم همین رو می گه ؟ احتمالا اشتباه می کنه .
حاج یونس میره خونش بچه هاش رو یکی یکی می شوره، خوشحال میشیم. میره خودش رو معرفی میکنه ناراحت میشیم. این چه زندگی ای به خدا داریم ما ؟
حاج یونس : " یه پدر به فرزندش میگه : پسر هر وقت فشار زندگی خیلی روت زیاد شد، یه طناب ببند به اون سقف و خودت رو آویز کن و راحت شو. پسره بعد از یه مدت تو زندگی هنگ می کنه و یه طناب می اندازه به همون آویز و خودش رو آویزون میکنه یه دفعه سقف باز میشه و همینجور سکه طلا میریزه رو سرش"
یکی نیست بگه پدره مریض بوده، حتما می خواسته پسر رو تا دم مرگ شکنجه بده بعد بهش پول بده، آخه اینم شد مثال. به خدا اگه همین الان هم این سکه ها رو به ما بدن قبول میکنیم .
( ستاد جمع آوری فطریه همین الان آمادگی خودش رو برای جمع آوری سکه ها نیز اعلام کرد)
ولی همه این حرفها رو ول کن. دمش گرم قلیچ عجب گلی زده بود به استرالیا، n سال پیش.

![]()
حال شما ؟
بله بالاخره وبلاگ من هم یکساله شد ولی
خوش به حال اون ستاره های دور که غبار جاده رو جا میذارن
سوار اسب سیاه شب میشن ، تو رکاب ماه نو پا میذارن
خوش به حال اون جوونه های نور که شدن شکوفه های شب عید
اونا که پرنده های دلشون از رو دستای قنوتشون پرید
متن گرفته شده از : وبلاگ Cilencio
این تکه آهنگ تیتراژ سریال یک وجب خاک که مجید اخشابی خونده خیلی به دلم نشست، خیلی قر دار می خونه .
بله می گفتم هر چی چیز خوبه تو دنیاست هفتاست.
چندتا عجایب تو دنیا داریم ؟ عجایب هفتگانه

میگن چندتا بهشت داریم ؟ هفت تا

چندتا آسمون داریم ؟ هفت تا
این وبلاگ چه تاریخی ساخته شده ؟ 7/7/85 ![]()
وکلی هفت خوبه دیگه .
قربان شما
علیرضا
وای خدا.
عجب برنامه ای بود برنامه امروز ماه عسل.
من هم احتمالا مثل خیلی های دیگه چه جو گیرها چه اونهایی که تحت تاثیر قرار گرفتن اومدم تا چیزی بنویسم .
خیلی اثرگذار بود .
احسان علیخانی یه آقایی رو به اسم علی اکبر عباسی دعوت کرده بود به برنامه که این آقا ظاهرا معلول بود ولی خیلی کارش درست بود خیلی حرفهاش به دل می نشست . ببین چی بوده که من تنبل اومدم احساسم رو اینجا بنویسم. کاش برنامه رو Capture کرده بودم تا یه تکه هایش رو اینجا می گذاشتم یا حداقل عکس علی اکبر رو ولی مطمئنم تا یکی دو ساعت دیگه خیلی ها این کار رو می کنن.
ای کاش شعر دو بیتی رو که خوند یادم بود ولی حداقل می تونم کتابش رو معرفی کنم تا بقیه بتونن بگیرنش : "ماورای سکوت"
احتمالا صدا و سیما به هدفی که از این برنامه داشته رسیده و کلی بهره برداری کرده ولی این چیزا اصلا برام مهم نیست من که خیلی از این برنامه خوشم اومد.
خدایا شکرت
