تبليغاتX
اطلسیها
سلام

میخواستم عنوان این مطلبم رو بگذارم : Morphy, اسمت اینه.

ولی ...

دو شب پیش رفته بودم تو سایت اسم سگها و از اسم Morphy خیلی خوشم اومد . یاد فیلم Robocop افتادم که همکار زن Robocop بهش میگفت : Morophy, اسمت اینه.

Morphy

اسمش رو گذاشتم Morphy . خیلی دوستش داشتم ولی نمیتونستم نگهش دارم . مخصوصا یه ماه دیگه که به پارس کردن میافتاد اصلا نمیشد تو آپارتمان نگهش داشت.

دیروز بردیمش پیش یکی از آشناها و دادیمش و تمام ...

بهر حال . میخواستم راجع به یه چیز دیگه صحبت کنم.

دیروز استادم بهم میل زده بود که آیا با تحصیلات تکمیلی دانشکده هماهنگ کردم که موضوعم رو با اون گرفتم یا نه . منم که هماهنگ نکرده بودم زنگ زدم دانشکده و با استاد مربوطه ( BJ ) حرف زدم.تقریبا میشه گفت خلاصه بحثمون این شکلی بود:

- سلام با فلانی موضوع گرفتم.

- دونفر بیشتر نمیتونن با خانم دکتر بگیرن . ایشون وضعیتشون فرق داره . شما غلط کردین .

- حالا من چیکار کنم.نمیتونم دوباره با یکی دیگه شروع کنم که.

-یا سر مهلت تموم میکنی یا اخراج.

-متشکرم.

بعدم قطع کردم.

زنگ زدم خانوم دکتر و باهاش حرف زدم. انقدر که ناراحت بودم اصلا یادم نیست بهش چی گفتم . فقط یادمه که گریه نکردم    و اونم امروز صبح با BJ حرف زده بود و برام sms زد که موفق نشده که نظرش رو عوض کنم و برام نوشته بود :

Sorry I talked to Dr BJ,it didn't work . Good Luck 

البته قابل پیش بینی بود .حیف شد خیلی این استادم رو دوست داشتم.  دیشب خیلی ناراحت بودم . نه فکر کنی یک ذره ها نه خیلی .  نفهمیدم دیشب چه جوری خوابیدم.

یک ساعت پیش زنگ زدم BJ . مثل اینکه حرفهای خانوم دکتر روش اثر گذاشته بود باهام محربونانه تر حرف میزد . منم بهش گفتم که از رییس تحصیلات تکمیلی دانشکده انتظار دارم که به جای تهدید کردن من به اخراج یکم وضعیت من رو درک کنه . اونم گفت که : " من همچین حرفی نزدم و اگه با شما با خلق تند صحبت کردم . معذرت میخوام"

تا دیشب فقط داشتم به این دانشگاه فحش میدادم . ولی الان خیلی حالم بهتره . تصمیم دارم دوباره از نو پایان نامه رو شروع کنم برای چهارمین بار. امیدوارم این دفعه دیگه مجبور نباشم دوباره شروع کنم. ( آخه یکم سخته )

اینجوریا . هفته دیگه میرم اصفهان ببینم چیکار میکنم. داستانیه این پایان نامه ما .

ایران سربلند.ایرانی سرافراز و پرچم زیبای سه رنگ شیر و خورشیدنشانمان در احتزاز باد.

                                                                                                          به امید دیدار

                                                                                                               علیرضا

 

 

نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 ساعت 14:52 | لینک ثابت |
سلام

حال شما؟

اول از همه از بابت عنوان این پست معذرت میخوام دلیلش رو براتون توضیح میدم.

فروغ یه نرم افزار فیلتر شکن خیلی خوب بهم داده که کار کردن باهاش خیلی راحته . فقط کافیه که نصبش کنید بعد هر صفحه ای رو که بخواین براتون باز میکنه. ( اگه username و password خواست فقط enter کنید.)

اسم نرم افزار فیلترشکن Qconline هست و میتونین از اینجا دانلودش  کنید. ( اگر این لینک کار نکرد از لینک زیر دانلود کنید )

( برای دانلود در پایین صفحه باز شده عددی رو که خواسته وارد و بعد submit کنید . صفحه دیگری باز میشه که بعد از شمارش معکوس ۳۰ ثانیه ای که داره اجازه دانلود میده . باز هم شرمنده وقت نشد دنبال سایت بهتری بگردم آپلود کنم.)

آخرین تغییرات این پست ( اردیبهشت ۸۶ ): گند بزنن این سایتی که توش آپلود کرده بودم . فایل رو پاک کرده .

از اینجا دانلود کنین : Qconline-4-0-80

واگر از Download accelerator استفاده میکنید لازمه که تو قسمت proxy اش تایپ کنید :

برای Ipaddress : 127.0.0.1  و برای port : ۵۴۰۰  . مثل این عکس :

تنظیم  Download Accelerator

خب این از این.

جاتون خالی دیروز رفته بودیم شمشک و ملت رای دهنده هم همه اونجا بودن

همون جاها یه چند نفری میرقصیدن و دست یکیشون یه توله سگ بود . مامانم رفت از پسره خواهش کرد که یه لحظه این توله رو ببینه. دیدن مامانم همان و توله سگه الان خونه ماست همان.

دو تا عکس موقعی که خواب بود ازش گرفتم چون حالتهای دیگه انقدر شره که نمیشه ازش عکس گرفت.

در ضمن اون کاسه ای که میبینید بالای سرش ابتکار مامانمه . براش شیر و بیسکویت درست کرده.

فعلا نمیدونیم چیکارش کنیم و اگه قرار باشه نگهش داریم یه سری مشکلات داریم و از همه مهمتر اینکه نمیدونیم چه جوری یادش بدیم کارش رو بکنه . ( متوجه که هستین  )

راستی کسی توله سگ نمیخواد ؟

جدید : کلی از این توله سگه خوشم اومد . آخره با شعوره . از تو کارتن اومد بیرون بعد از امتحان فرشمون و موزاییکها تصمیم گرفت که رو موزاییکها استعدادش رو نشون بده و کارش رو بکنه . خیلی ازش خوشم اومد که نه تو کارتن خودش این کار رو کرد نه رو فرشها .

جدیدتر :  بردمش تو جایی که براش درست کردیم کار کوچیکش رو میکنه ولی کار بزرگش رو باز رو موزاییکها انجام میده . در ضمن دوست من اگه خیلی دوست داری موقعی که دارم شاهکارش رو پاک میکنم رو ببینی خودت باید بیای عکس بگیری.

بابت همه اون نظرهای قشنگ ممنون.

ایران سربلند. ایرانی سرافراز و پرچم زیبای سه رنگ شیرو خورشیدنشانمان در احتزاز باد.

                                                                                                     قربان شما

                                                                                                       علیرضا

نوشته شده توسط علیرضا در شنبه بیست و پنجم آذر 1385 ساعت 10:26 | لینک ثابت |
سلام

خوبین شما؟

نمیدونم چرا بعضی مسایل انقدر ناراحتم میکنه. داشتم از بیرون میومدم خونه . برف میومد چند تا خانوم کنار خیابون وایساده بودن .میخواستم برم سوارشون کنم ولی تا یک متریشون که رسیدم نظرم عوض شد . نه اینکه اونها مشکلی داشته باشن ها نه.

انقدر بعضی آدمها این کار رو زشت کردن که یک لحظه به ذهنم رسید که دارم کار بدی انجام میدم.در صورتی که اصلا هدف بدی نداشتم.

میدونم من باید بی توجه به نگاه بقیه کار خودم رو میکردم ولی  فکراین نکته که بقیه با دیدن من در اون شرایط ممکنه چه فکری بکنن ناراحتم میکرد و زیر برف بی اعتنا مثل خیلی های دیگه که بقیه آدمها براشون اهمیتی ندارن رفتم.

به خدا نمیدونم این موقع ها آدم باید چیکار کنه. بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که کسی که از من کمک نخواسته پس من برای چی مثل خوشحاهایی که میخوان برای عاقبتشون ثواب جمع کنن باید این کار ها رو بکنم؟

برای این که مردم رو دوستشون دارم . نمیدونم چرا . خدا من رو اینجوری آفریده ( متاسفانه یا خوشبختانه ) . البته نه اینکه خیلی دلرحم باشم ها نه ولی تو مواقعی که حس کنم کمکی از دستم بر میاد دلم میخواد این کمک رو بکنم.

اینها رو ننوشتم که بگم خیلی خوبم . اومدم خونه همش به این فکر میکردم که چرا من سوارشون نکردم .این وبلاگ هم شده جای درودل ما. مثل وبلاگ خیلی های دیگه .

بهر حال اینجوریا بود. الان فکر میکنم راحت تر هستم.

یه عکس جالب باز پیدا کردم دلم نیومد براتون نگذارم. توی یکی از وبلاگها این عکس رو دیدم ولی متاسفانه اسم وبلاگه یادم نیست.

 خیلی ناز خوابیدن کنار هم درسته که پرنده های شبیه هم کنار هم خوابیدن ولی همشون دارن همدیگر رو گرم میکنن.

راستی دوست من ازت ممنون که اومدی

ایران سربلند.ایرانی سرافرازو پرچم زیبای شیروخورشید نشانمان در احتزاز باد.

                                                                                                دوستدار شما

                                                                                                    علیرضا

نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 16:5 | لینک ثابت |

نفس باد صبا مشک فشان خواهد شدارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داداین تطاول که کشید از غم هجران بلبلگر ز مسجد به خرابات شدم خرده مگیرای دل ار عشرت امروز به فردا فکنیماه شعبان منه از دست قدح کاین خورشیدگل عزیز است غنیمت شمریدش صحبتمطربا مجلس انس است غزل خوان و سرودحافظ از بهر تو آمد سوی اقلیم وجود عالم پیر دگرباره جوان خواهد شدچشم نرگس به شقایق نگران خواهد شدتا سراپرده گل نعره زنان خواهد شدمجلس وعظ دراز است و زمان خواهد شدمایه نقد بقا را که ضمان خواهد شداز نظر تا شب عید رمضان خواهد شدکه به باغ آمد از این راه و از آن خواهد شدچند گویی که چنین رفت و چنان خواهد شدقدمی نه به وداعش که روان خواهد شد

 سلام .

حال شما چطوره؟

نمیخواستم برای این پستم چیزی بنویسم. اولش هم ننوشته بودم . منتها دیدم برای بعضی دوستهای خوبم بایدهمه چیرو توضیح داد.

این شعر حافظ خیلی به دلم نشسته بود. برای همین براتون نوشتم. بیشتر شاید به خاطر این لینک بود که این شعر انقدر روم اثر گذاشت.  

دوست من پس کجایی؟ نیستی ! دلم برات تنگ شده

نوشته شده توسط علیرضا در شنبه هجدهم آذر 1385 ساعت 9:28 | لینک ثابت |
سلام

احوال شما؟

روز دانشجو مبارک.

چند وقتی نبودم . اتفاقات و خاطرات این مدت رو اومدم بنویسم.

تو این مدت استاد عزیزم رو دیدم که خیلی ماهه . رفته بودم پیشش.رفتیم یه جا دو تایی نشستیم مقاله هایی رو که برام پیدا کرده بود رو روی labtopش نشونم داد و گفت از هرکدوم بیشتر خوشت اومد بهم بگو و اینا . خیلی ازش خوشم میاد. واقعا استاده. میخواستم بهش بگم که ازش یه عکس بگیرم تا براتون عکس جدیدش رو بگذارم گفتم شاید زود باشه .

باز تو این مدت رفته بودم شرکت سابقم که قبلا اونجا کار میکردم دوباره بحث شیشه شد و حرفهای بچه ها.بچه ها ازم پرسیدن که فایلها رو کجا گذاشتم منم بهشون نگفتم ( چون حس میکردم آدرس وبلاگم رو نداشته باشند  به دلایلی بهتره ) اما خب نیما آدرس رو پیدا کرد .ولی میدونم که به بچه ها نمیده .نیما خیلی آقاست. 

اینترنتم قطع شد چون پول نداده بودم .

اما مهمتر از همه با یکی از دوستام رفتیم مسافر کشی کلی خندیدیم. قرار گذاشته بودیم  مسافر که سوار میکنیم با همدیگه جرو بحث و دعوا کنیم و عکس العمل بقیه رو ببینیم . منتها وسطش خندمون میگرفت . البته این کار رو زیاد نکردیم چون باید از قبل هماهنگ میکردیم .  خلاصه به من که خوش گذشت ، در ضمن مثل اینکه ما تنها آدمهایی نیستیم که برای تفریح میریم مسافرکشی.

بحث مسافر کشی شد اینم بامزه به نظرم اومد.

ردیف

نوع بوق

معنی

کاربرد

۱ یک بوق کوچولو

سام علیک!

احوالپرسی با راننده ی آشنا

۲ دو بوق

به!...خیلی اوچیکیم

احوالپرسی با راننده ی اشنا

۳ سه بوق

بابا کجایی بی وفا؟

احوالپرسی با راننده ی اشنا

۴ ۵۶۹ بوق

کجاااااااااا ؟

ویژه ی مسافر کشی

۵ بوق بدون وقفه به مدت نیم ساعت

بدو بیا دیر شد

صدا زدن اهل منزل برای رفتن به مهمانی

۶ بوق بدون وقفه ی معمولی

سلام ...

جلو مراکز درمانی و بیمارستان ها

۷ بوق با ملودی عروسی

ابراز احساسات

هنگام مشاهده ی ماشین عروس حتی خالی

۸ نصب بوق قطار بر روی پیکان

ندارد

نشانه ی ذوق سرشار راننده

۹ نصب بوق کامیون روی موتور

ندارد

نشانه ی بزرگواری موتورسوار

۱۰ نصب آجیر به جای بوق

ب......بوو

ویژه ی رانندگان جوات

۱۱ بوق بی وقفه بدون ملودی و نظم

خلاقیت کودک

ابراز احساسات کودکان وقتی جلو میشینند

 گرفته شده از لحظه ها را با تو بودن

و این نکته هم دوست عزیزم سعید برام فرستاده بود:

خداوند هيچ موقع از توسوال نمي كنه چه نو ع ماشيني روندي؟ اما حتما از تو خواهد پرسيد چند نفر پياده را به مقصد رساندي....... قابل توجه دخترها که هر چي بوق ميزني ناز ميکنن...... نميدونن هدف پسرها الهيه.

یه چیزی میخواستم بگم:

 نمیخواستم سایت رو به روز کنم . نمیدونم چرا. شاید حس میکردم حالا که آدرس سایت رو خیلی از بچه ها دارند . نوشتن حرفهام سخت میشه . یا شایدم حس میکردم حتما باید مطلب مهمی داشته باشم که بنویسم.

 از اولش هم من این وبلاگ رو بیشتر برای خودم مینوشتم نه بقیه و  هر کی هم  میخواست میتونست این سایت رو پیدا کنه برای همین به این نتیجه رسیدم که کار خودم رو بکنم. این درست کردن وبلاگ اتفاق جالبی برام بود . خیلی خوشحال میشدم وقتی دوستهام نظراتشون رو راجع به کارای من میدادن .  و باز به این نتیجه رسیده ام که نیازی نیست همیشه به دفتر خاطراتمون قفل بزنیم تا کسی نتونه اونها رو بخونه.

ایران سربلند.ایرانی سرافراز و پرچم زیبای سه رنگ شیر و خورشید نشانمان در احتزاز باد .

                                                                                                  قربان شما

                                                                                                    علیرضا

 

نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 ساعت 21:24 | لینک ثابت |
سلام

خوبین شما؟

چه روز سرد و سختی برای بعضی ها بود. از ساعت ۴ تا الان داره دم خونه ما برف میاد .

اتوبان چمران که کلا تعطیله همه ماشینها تو اتوبان موندن ( ساعت ۱۲:۲۰ شب) تو خیابون ما هم که وضع دست کمی از اونجا نداره .

ساعت 4 بعد از ظهر

ساعت 12  و ماشینها در آغوش هم

ساعت تقریبا یک

اتوبان چمران تقریبا توی این عکس آخری پشت آپارتمانها معلومه.

ماشینها کماکان در آغوش همدیگن.

بیچاره مردمی که الان تو خیابونها گیر کردن .خدا کنه همشون امشب برسن خونشون.

ولی خیلی خوشم اومد که مردم میرفتن ماشینهایی که تو برف گیر کرده بودن رو کمک میکردن. هنوز هم تو خیابونن واقعا کارشون درسته.

منم دوست داشتم برم کمک دخترهایی که تو برف گیر کرده بودن کنم  ولی خب نشد.( شوخی بودا  )

امیدوارم همه امشب شب خوبی رو داشته باشند.( مثل ماشینها  )

ایران سربلند.ایرانی سرافراز و پرچم زیبای سه رنگ شیر وخورشیدنشانمان در احتزاز باد

                                                                                                    شاد باشید

                                                                                                      علیرضا

                                                                                      

 

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دهم آذر 1385 ساعت 23:36 | لینک ثابت |
سلام

حال شما چطوره؟

                         دختر شیرازی جونم دختر شیرازی ابرو تو به من بنما تا  شوم راضی

ابرمو میخوای چه کنی بی حیا پسر؟ کمون تو بازار ندیدی اینم مثل اونه ولیکن نرخش گرونه

شب بیا روز نیستم خونه

دختر شیرازی جونم دختر شیرازی چشماتو به من بنما تا شوم راضی

چشمامو میخوای چه کنی بی حیا پسر؟ بادوم تو بازار ندیدی اینم مثل اونه ولیکن نرخش گرونه

شب بیا روز نیستم خونه

دختر شیرازی جونم دختر شیرازی لباتو به من بنما تا شوم راضی

لبامو میخوای چه کنی بی حیا پسر؟ قیطون تو بازار ندیدی اینم مثل اونه ولیکن نرخش گرونه

شب بیا روز نیستم خونه

 امروز فیلم داش آکل میدیدم . چند بار این فیلم رو تیکه تیکه دیدم ولی هنوز کامل ندیدمش. از نقش بهروز وثوقی تو این فیلم واقعا خوشم میاد .

تو فیلم خیلی مرد ولوطیه .

کاش میشد هنوزم از این مردها با همچین استیل و اخلاقی دید. ما که هممون به مردها احترام میگذاریم چرا انقدر مرد کم داریم؟

 (برای اینکه هرچی مردیه تو شما جمع شده آقا قیصر )  فیلم تو شیراز بازی شده و از شیراز زیاد تو فیلم صحبت میشه .

 منم چون دوستهای شیرازی زیادی دارم  یه شعری که تو این فیلم راجع به دختر شیرازی خونده شده رو در بالا به شما دوستان عزیزم تقدیم میکنم.

دانلود - پری زنگنه - دختر شیرازی MP3 Format

دانلود - زیا و نسرین - دختر شیرازی  MP3 Format

این هم از دختر شیرازیهامون :

من ، سعید و دختر شیرازیها

داداشی شرمنده  عکس تو رو نداشتم بگذارم  

تو این عکس هم که همه قیافه ها مشخصه .

بچه ها شرمنده عکسهای تاریخی بهتری پیدا نکردم بگذارم.

با دیدن داش آکل یاد فیلم قیصر هم افتادم :

خيال مي كني چي مي شه خان دايي … كسي از مردن ما ناراحت مي شه؟

… نه ننه … سه دفعه كه آفتاب بيفته سر اون ديوار

 و سه دفعه كه اذون مغرب و بگن همه يادشون مي ره كه ما چي بوديم و واسه چي مرديم …

 همينطور كه ما يادمون رفته … ديگه تو اين دوره زمونه كسي حوصله داستان گوش كردنو نداره.

 

یه تیکه دیگه این فیلم هست که همیشه دوست داشتم کامل بفهمم بهمن مفید  چی میگه :

 

من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد ،علی فرصت.
آره و اینا خیلی بودیم ، کریم آقامونم بود.
آره  
،از ما  نه، از اونا آره، که بریم دوا خوری.
تو نمیری، به موت قسم ما اصلا تو نخش نبودیم.آره، نه، گاز، دنده، دم هتل کوهپایه دربند اومدیم پایین.
یکی چپ، یکی راست، یکی بالا، یکی پایین، عرق و آبجورو ، رو تخت نشسته بودیم داشتیم می خوردیم .

اولیو رفتیم بالا به  سلامتی رفقا لول لول شدیم .
دومی رو رفتیم بالا به  سلامتی جمع پاتیل پاتیل شدیم. سومی رو، اومدیم بریم بالا

 که  آ شیخ خلیل نامرد ساقی شد. گفت بریم بالا، مام رفتیم بالا، گفت به سلامتی میتی .
تو نمیری به موت قسم خیلی تو لب شدم.
این جیب نه، اون جیب نه، تو جیب ساعتی ضامن داراومد بیرون . رفتم اومدم دیدم کسی نیست همه خوابیدن. پریدم توهتل.

 اومدم دم کوچه مهران بقل این نرقه فروشیه . اومدم پایین یه پسره هیکل میزونه، اینجوریه،

 زد تو سینم افتادم تو جوب. گفتم هتته. گفت عفت. یکی گذاشت تو گوشم . گفتم  نامردا.

دومیش زد  از اولیش قایمتر زد. دست کردم تو جیبم که برم و بیام چشام باز کردم دیدم مریص خونه روسام.
حالا  ما به همه گفتیم زدیم شومام بگید زده. آره  خوبیت نداره واردین که  .

 

گرفته شده از سایت radiozamaneh . برای گوش کردن صدای بهمن مفید این لینک رو کلیک  کنید.

 

این تکه فیلم قیصر را هم میتونید از اینجا دانلود کنید :

دانلود - بهمن مفید و بهروز وثوقی - قیصر

پست امروز رو بیشتر برای این نوشتم که از دوستهای شیرازیم یادی کرده باشم . خاطرات شیراز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم .

 از همه دوستهام از این بابت ممنونم.

 

ایران سربلند. ایرانی سرافراز و پرچم زیبای سه رنگ شیروخورشیدنشانمان در احتزاز باد

 

                                                                                                   شب شما بخیر

                                                                                                       علیرضا

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا در جمعه دهم آذر 1385 ساعت 0:48 | لینک ثابت |
سلام

حال شما؟

چند وقت پیش یکی از دوستام تو نظراتش برام نوشته بود که میتونم از چیزهایی غیر از کارای روز مره هم بنویسم مثلا شعر و ... . به نظرم این چیزها رو نوشتن قشنگه ولی حرف خود آدم نیست . ولی خب بعضی حرفهاهم هست که چون بقیه زدن قشنگه.

بهرحال چند روز پیش عکسی برام forward شد که منم برای همه دوستام فرستادمش ولی خب یه چیزی به نظرم تو این عکس جالب میومد .

موشی

تو این تصویر شاید اولین چیزی که به نظر میاد عشق باشه که موشه چقدر سخت داره گل رو به موش دیگه میده ولی چیز دیگه ای نظر من رو جلب کرد . من از موش اولی که از شاخه آویزون شده خیلی بیشتر خوشم اومد  با یک پا شاخه رو گرفته تا اون یکی موشه گل رو بده . به نظرم این موشه خیلی کارش ارزشمند تره .  خیلی مرام گذاشته . خلاصه کلی از موشه خوشم اومد.

یک اتفاق جالب دیگه امروز افتاد . داشتم تحقیقی راجع به شیشه ( ماده مخدر ) میکردم و با دوستام راجع به این موضوع حرف میزدم . خیلی بحثمون قشنگ از آب دراومد.  صدای بچه هارو ضبط کردم و با اجازشون برای دانلود گذاشتم .

درباره شیشه   و  عوارض شیشه

( برای دانلود در پایین صفحه باز شده عددی رو که خواسته وارد و بعد submit کنید . صفحه دیگری باز میشه که بعد از شمارش معکوس ۳۰ ثانیه ای که داره اجازه دانلود میده . شرمنده سایت بهتری برای upload فایلها پیدا نکردم)

فکر کنم خوشتون بیاد

ایران سربلند. ایرانی سرافراز و پرچم زیبای سه رنگ شیر و خورشید نشانمان در احتزاز باد

                                                                                                   قربان شما

                                                                                                     علیرضا

نوشته شده توسط علیرضا در چهارشنبه هشتم آذر 1385 ساعت 21:46 | لینک ثابت |
سلام

وای چقدر این استاد ماه بود . چقدر خانوم . چقدر با شخصیت .چقدر استاد.

امروز رفتم پیش استاد راهنما جدیدم . استاد راهنمای جدیدم تهرانیه و اتفاقا نزدیکای خونه ما هم میشینه. کلی با هم صحبت کردیم و یک موضوع به من پیشنهاد کرد که روش کار کنم .

خیالم یکم راحت شد.

از همتون به خاطر دعاهاتون ممنونم.

خانم دکتر چهره برترم شد حداقل برای امروز.دلم میخواست عکسش رو داشتم تا براتون میگذاشتم .میگردم عکسش را پیدا میکنم.

پیدا کردم عکسش رو :

Dr. Mokhatab Rafiei

البته خیلی از عکسش بهتر بود.

دوستون دارم

خیلی خوشحالما

ایران سربلند.ایرانی سرافراز و پرچم زیبای شیر و خورشیدنشانمان در احتزاز باد

                                                                                              ممنون از همتون

                                                                                                   علیرضا

نوشته شده توسط علیرضا در سه شنبه هفتم آذر 1385 ساعت 19:13 | لینک ثابت |
سلام

خوبین شما؟

چند وقتیه چیزی ننوشتم یعنی میو مدم ولی چیزی به ذهنم نمیرسید بنویسم . به وبلاگهای دیگه سر میزدم دیدم اکثر آدمهایی که وبلاگ درست کردن آدمهایی هستند که تنهان . مطالبشون رو که میخوندم یا عاشق بودن یا ماجراشون تموم شده بود یا ... .

یا ما دوست داریم احساساتمون رو با بقیه درمیون بگذاریم یا نداریم. به نظرم همه دوست دارن این کارو بکنن ولی راهش رو بلد نیستن که تو دنیای واقعی این کار رو بکنن برای همین هم هست که به وبلاگاشون احساسشون رو میارن ( البته من اینجوری فکر میکنم).

بعد داشتم فکر میکردم که من از کدوم دسته ام . خب من با وجود اینکه احساسم رو از اطرافیانم مخفی نمیکنم ولی احساسم به وبلاگم هم کشیده میشه . نمیدونم چرا.

حتما احساسم رو درست بیان نمیکنم یا خوب کنترلش نمیکنم.

اصلا میدونین چیه؟ به نظرم هر کی شروع کرده به وبلاگ نوشتن یه خلا داشته و وبلاگ اون رو پر میکرده . حالا با بهونه های مختلف .

منم خلایی داشتم که این کار رو کردم . دلایلی که برای خودم آوردم اینا بوده :

یا حرفهام رو نمیتونم به کسی بگم.

یا کسی رو که دوست داشته باشم همیشه حرفهام رو بگم پیشم ندارم.

یا اصلا حرفی ندارم.

به نظرم تلفیقی از همه این گزینه هاست با وزنهای مختلف که فکر کنم وزن گزینه آخری از همه بیشتره.

آره به نظر مشکل همینه من از اونجایی که یادمه آدم کم حرفی بودم . بیشتر گوش میکردم نظر کمتر میدادم الان بیشتر سعی میکنم حرف بزنم . آخه میدونی تو حرف زدن همین جوری ایده ای برای حرف زدن ندارم . شاید به خاطر کمی اطلاعات عمومیه .مصلما کسی که اطلاعات بیشتری داشته باشه راحت تر حرف میزنه و منم احتمالا برای همینه که کم حرفم.

ولی خب همیشه هم اینجوری نیستم . دارم بهتر هم میشم میرم تو وبلاگهای مختلف نظر میدم . حالا مهم نیست زیاد موضوع بحث چیه . مهم اون حس نظر دادنه که آدم بدونه داره نظر میده و نظرش برای خودش مهم و کسانی هم نظر اون رو میبینن.

خلاصه اینجوریا.

 با وجود کم حرفیم  چقدر حرف میزدم ؟

خوشحال میشم نظراتتون رو ببینم.

ایران سربلند.ایرانی سرافراز و پرچم زیبای سه رنگ شیروخورشید نشانمان در احتزاز باد.

                                        علیرضا نوری زاده به شما عزیزانم شب بخیر میگم

 

 

نوشته شده توسط علیرضا در دوشنبه ششم آذر 1385 ساعت 0:7 | لینک ثابت |
 
business article